هفت وادی (مرحله)
*طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت، فنا.*
*گـفـت مــا را هـفـت وادی در ره اسـت *
* چون گـذشـتـی هـفت وادی، درگه است*
*وا نـیـامـد در جـهـان زیــن راه کــــس *
* نـیـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس*
*چون نـیـامــد بــاز کــس زیــن راه دور *
* چـون دهـنـدت آگـــهـــی ای نــــاصــبــور*
*چـون شدنـد آنـجـایـگـه گـم سـر بسر *
* کــی خــبــر بــازت دهــد از بــی خــــبــر*
*هـسـت وادی طــلــب آغــــاز کــــــار *
* وادی عـشق اسـت از آن پـس، بی کنار*
*پـس سـیـم وادی آن است مـعــرفـت *
* پـس چـهـارم وادی اسـتـغـنـی صــفــت*
*هـسـت پـنـجـم وادی تـوحـیـد پــاک *
* پـس شـشـم وادی حـیــرت صـعـب نـاک*
*هـفـتـمـیـن، وادی فـقـرست و فـنـا *
* بــعــد از ایــن روی روش نــــبـــود تـــــرا*
*در کشش افـتـی، روش گـم گرددت *
* گـــر بــود یــک قــطــره قــلــزم گــــرددت*
« شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری»
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد
و آن آگاهی است
و تنها یک گناه،
وآن جهل است
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی
توجه کافی به کردار ، گفتار و پندار است.
زمانی که تا به این حد از احوال جسم،
ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،
آن گاه معجزات رخ می دهند.
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او
زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان
سراسر طنز است!
چرا که انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوی چیزی است
که پیشاپیش در وجودش نهفته است!
اما این نکته را درست زمانی می فهمد
که به حقیقت می رسد!
نه پیش از آن!
مشهور است که "بودا" درست در نخستین شب
ازدواجش، در حالی که هنوز آفتاب اولین صبح
زندگی مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در
جست و جوی حقیقت ترک می کند. این سفر سالیان
سال به درازا می کشد و زمانی که به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی که
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" می دوزد، آشکارا حس می کند که او به حقیقتی
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا که از این انتظار طولانی همسرش
شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال
زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می گشتم! می دانستم که تو بالاخره باز می گردی
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان کسی که حقیقت را
با تمام وجودش لمس کرده باشد. می خواستم بپرسم
آیا آن چه را که دنبالش بودی در همین جا و در
کنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از
سیزده سال تلاش و تکاپو این نکته را فهمیدم که
جز بی کران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
و نه چیزی برای جستن!"
حقیقت بی هیچ پوششی
کاملا عریان و آشکار در کنار ماست
آن قدر نزدیک
که حتی کلمه نزدیک هم نمی تواند واژه درستی
باشد!
چرا که حتی در نزدیکی هم
نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت
تنها به قلبی حساس
و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
تمامی کوشش مولانا
در حکایت های رنگارنگ مثنوی
اعطای چنین چشم
و چنین قلبی به ماست
او می گوید:
معجزات همواره در کنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند
فقط کافی است نگاه شان کنید
او گوید:
به چیزی اضافه تر از دیدن
نیازی نیست!
لازم نیست تا به جایی بروید!
برای عارف شدن
و برای دست یابی به حقیقت
نیازی نیست کاری بکنید!
بلکه در هر نقطه از زمین،
و هر جایی که هستید
به همین اندازه که با چشمانی کاملا باز
شاهد زندگی
و بازی های رنگارنگ آن باشید،
کافی است!
این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق میکند!
تمامی راز مراقبه
در همین دو نکته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانیم
چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم
عرفان معجونی شگفت انگیز از مکتب های مختلف فلسفی جهان است. در عرفان عقاید
برهمن ها، بودائی ها، رواقیان، نسطوریان، مهریان، عقاید مسلمانان زاهد، عقاید
افلاطونیان جدید و حتی نکاتی از آئین زرتشت می توان یافت.
از کلمه عرفان "میستیک" یا "میستیسیزم" یا "گنوسیسم" که با معنی "مرموز،
پنهانی، مخفی" است و به فارسی آن را "عرفان" ترجمه شده، بطور متداول و معمول
جهان بینی دینی خاصی مفهوم می گردد، که امکان ارتباط مستقیم و شخصی و نزدیک (و
حتی پیوستن) و وصل آدمی را با خداوند، از طریق آنچه به اصطلاح: "شهود" و "تجربه
باطن" و "حال" نامیده میشود جایز و ممکن الحصول میشمارد.
اندیشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم میشوند. دسته ای معتقد به حقیقت این
عالمند و می گویند آنچه به وسیله حواس ما درک میشود به ذات خود قائم است، و با
زوال ما زوال نمی پذیرد. گروه دیگر به حقیقت این عالم معتقد نیستند و می گویند:
جهان خارج، مجموعه ایست از تصورات ما؛ به عبارت دیگر: مجموعه ای از معانی ذهنی
است که بذات خود حقیقت ندارد و اگر وجودی دارد در ذهن است.
مناقشه طرفداران این دو نظریه که یکی را پیروان مکتب اصالت ماده و دیگری را
پیروان مکتب اصالت تصور نامیده اند، سرتاسر تاریخ فکر بشری را اشغال کرده است.
برای تلفیق و جمع میان این دو نظریه، کوششهای فراوانی صورت گرفته است که از بحث
ما خارج است.
عارفان از بین دو نظریه بالا راه میانین را گزیده اند. بدین معنی که به ادراکات
حواس که جهان آگاهی عملی از آن تکوین می یابد اقرار می کنند، و آن را قوه
تصویرگر فکر می دانند، ولی به وجود جهانی از علل که در ماوراء مدرکات حواس قرار
دارد نیز قائلند، و می گویند آن را حقیقتی است برتر از حقیقت عالم حسی.
بنابراین عارفان بدین طریق راه حل میانه ای را پیش می نهند که بیشتر مورد توجه
دیندارانی است که می خواهند میان دین و لوازم اخلاقی آن از یکسو، و موهبتهای
علم که از تجربه حسی حاصل شده است از دیگر سو، تلفیق کنند.
البته این بدان معنی نیست که صوفیه پیرو مکتب اصالت ماده ساده ای هستند و به
عالم حس ،وجودی مطلق ارزانی می دارند. بلکه اذعان دارند که اقرار به وجود عالم
حس از جهت سلوک آدم ضروری است، زیرا آدمی تا در قید حیات است در این جهان محسوس
زندگی می کند و سلوک خود را نسبت به آن بنا می نهد. از سوی دیگر صوفیه پیروان
خود را از اقامه برهان عقلی بر وجود خدای تعالی برحذر می دارند و بطوری که
"کانت" در "متناقضات" خود میگوید، این کوششی است بی نتیجه. با این وضع آنها
میخواهند پیروانشان از راه مشاهدهً باطن، به وجود آگاه شوند و با حقیقت ازلی رو
به رو گردند. وقتی صوفی در این راه قدم نهد می تواند تجربه ای مافوق این تجربه
های معمولی حاصل کند، و بدرک آن حقایق متعالی نائل آید.
بهر صورت عرفان دین نیست و اگر غایت دین، میسر ساختن رویت خداست در آخرت، عارف
برای حصول این رویت منتظر نمی ماند؛ بلکه به اعمالی متوسل میشود که آنها را فوق
فرائض دینی میشمارد. او به سعادت این جهان رغبتی ندارد، بلکه می کوشد تا به
سعادتی متعالی تر از آن دست یابد. همه توجه او به حقایق و ارزشهای روحی است و
هر چه را جز آن باشد بی ارج می شمارد، و به لذتی دل بسته است که از هر لذت دیگر
فراتر است.
این نکته نیز قابل اشاره است که این لذت نتیجه ایست که عارف بدون آنکه برای نیل
به آن سعی کرده باشد فراچنگ می آورد، و او هرگز این لذت را مقصود غایی خود قرار
نداده است، زیرا هدف غایی عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادی که همه هدفها
و غایات محدود و شخصی در آن معدوم گردیده است، بدیهی است این اتحاد، در عرفان
اقوام مختلف جهان بصورتهای متفاوت بیان شده است که مستلزم بحث جداگانه ای می
باشد
هفت وادی (مرحله) >
*طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت، فنا.*
*گـفـت مــا را هـفـت وادی در ره اسـت *
* چون گـذشـتـی هـفت وادی، درگه است*
*وا نـیـامـد در جـهـان زیــن راه کــــس *
* نـیـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس*
*چون نـیـامــد بــاز کــس زیــن راه دور *
* چـون دهـنـدت آگـــهـــی ای نــــاصــبــور*
*چـون شدنـد آنـجـایـگـه گـم سـر بسر *
* کــی خــبــر بــازت دهــد از بــی خــــبــر*
*هـسـت وادی طــلــب آغــــاز کــــــار *
* وادی عـشق اسـت از آن پـس، بی کنار*
*پـس سـیـم وادی آن است مـعــرفـت *
* پـس چـهـارم وادی اسـتـغـنـی صــفــت*
*هـسـت پـنـجـم وادی تـوحـیـد پــاک *
* پـس شـشـم وادی حـیــرت صـعـب نـاک*
*هـفـتـمـیـن، وادی فـقـرست و فـنـا *
* بــعــد از ایــن روی روش نــــبـــود تـــــرا*
*در کشش افـتـی، روش گـم گرددت *
* گـــر بــود یــک قــطــره قــلــزم گــــرددت*
« شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری»
متافیزیک از ریشهی «متافیزیکاس» که یک کلمهی یونانی میباشد، گرفته شده است. کلمـهی متافیزیکـاس از دو بخش «متا» بهمعنای «تغییر» و «فیزیکاس» بهمعنـای طبیعت تشـکیل شدهاست. برخی نیز متافیزیک را از ریشهی یونانی «متاتافوسیکا» دانستهاند که با حذف حرف اضافه «تا» و تبدیل «فوسیکا» به «فیزیک» بهصورت متافیزیک درآمده است.
در حال حاضر لغت متافیزیک از پیشوند «متا» بهمعنای وراء، فرا، ماوراء، بعد و پشـت و کلمـهی «فیزیـک» بهمعنـای طبیعـت تشـکیل شده است. منظور از طبیعت، دنیایی است که در حال حاضر، در آن زندگی کرده، آن را احسـاس و ادراک مینماییم. پس متافیزیک بهمعنای ماوراءالطبیعه، مابعدالطبیعه و یا فوقطبیعت است و شامل بخـشهـایی از جهان بیکران هستی و موجوداتی میشود، که از حوزهی ادراک حـواس پنجگانهی ظاهری ما خارج است.
بنابه گفتهی مورّخان، لفظ متافیزیک، نخست بهصورت نامی برای یکی از کتابهای ارسطو بهکار رفته بود، که از نظر ترتیب بعد از کتاب «طبیعت» قرار داشته، از طرف مؤلف، نام و عنوان خاصی به آن داده نشده بود، که بعدها به آن کتاب، عنوان «بعد از طبیعیات» داده شد. این کتاب از مباحث کلّی وجود بحث میکرده است، مباحثی که در علوم اسلامی به امور عامه معروف شده، بعضی از فلاسفهی اسلامی، نام «ماقبلالطبیعه» را نیز برای آن مناسب دانستهاند.
در بعضی از منابع، متافیزیک نام مجموعهای از مسائل عقلـی- نظـری اسـت، که بخشـی از فلسـفهی به اصـطلاح عـامّ را تشـکیل میداده است. چنانکه امروز گاهی واژهی فلسفه به آنها اختصاص داده میشود و یکی از اصطلاحات جدید فلسفه مساوی با متافیزیک میباشد، که کوشش میکند، تا طبیعت اساسی هر واقعیّتی، چه قابل رؤیـت و چه غیر قابل رؤیت را درک کند.
«دانشکدهی متافیزیک کیآرا» در استرالیا، متافیزیک را «رفتن به ورای مادّه» توصیف کرده است. «دانشکدهی مطالعات متافیزیک»، متافیزیک را علم «بودن» میداند، همچنین معتقد است که متافیزیک علم یا فلسفهای است که ذات، علل اولیّه و یا قوانین حاکم بر تمام مخلوقات را بهطور سازمان یافته بررسی میکند؛ بررسی حقیقت و ذات جهان نیز در همین مقوله قرار میگیرد. در تعریف این دانشکده، متافیزیک، رفتن به ورای حواسّ پنجگانه آمده است. همچنین آمده است که متافیزیک راهی است که زندگی را در سطوح روحی، روانی، ذهنی و فیزیکی تشریح میکند.
«دانشکدهی خداشناسی متافیزیکی» درآمریکا، بررسی «علل اولیهی هستی و دانش» را متافیزیک میداند. پژوهشگران این دانشکده معتقدند، متافیزیک درصدد توضیح ذات «بودن» و مبداء و ساختار جهان است. همچنین متافیزیک اتّحاد ویژگیهای روحی، ذهنی و فیزیکی را مدّ نظر دارد.
دکتر لاکلان هایندز متافیزیک را شامل آنچه که ماورای طبیعت قابل دید است، میداند. به تعبیر ابنسینا، متافیزیک مجموعهای از حکمت ماقبلالطبیعه و مابعدالطبیعه است، که ابعاد غیر فیزیکی و ماورائی انسان را نیز شامل میشود، که با حواسّ معمولی قابل احساس نمیباشد، ولی با حواسّ برتر میتوان آن را ادراک کرد.
ارسطو معتقد است که متافیزیک به اندیشه در مورد «اکثر مسائل اساسی وجود» میپردازد. حکیمان مسلمان نیز همین مفهوم را با تعـابیر دیگری بیان داشتهاند. آنان معتقدند که موضوع متافیزیـک «وجود» است. ویلیام جیمز، متافیزیک را جهد بلیغ و سعی وافر در طریق تفکّر واضح میداند. ریچارد تیلور در کتاب «مابعدالطبیعه» خود، متافیزیک را اندیشیدن دربارهی اساسیترین مسائل وجود بدون تحکّم بیان میکند. برتراندراسل متافیزیک را کوشش برای شناختن کل عالم از راه تفکر میداند.
در متون و منابع «دانشگاه بینالمللی متافیزیـک»، «دانشـگاه اطلاعات متافیزیک»، «دانشگاه مطالعات ماورایی» و «دانشگاه ایالتی متافیزیک» نیز تعاریفی مشابه آنچه ذکر گردید، از متافیزیک آمده است. «انجمن جهانی متافیزیک»، «انجمن متافیزیک دنیا»، «جامعهی بینالمللی متافیزیک»، «انجمن تحقیقات متافیزیک»، «انجمن دکترهای متافیزیک»، «آکادمی متافیزیک» و «آکادمی بینالمللی آگاهی» نیز تعاریف مشابهی از متافیزیک ارائه کردهاند. حکیمان مابعدالطبیعی از جمله افلاطون، فارابی، ملاصدرا، آگوستین، لایبنیتز و سایرین نیز تعاریف نزدیک به مضامین فوقالذکر دارند. دکتر شالکو و دکتر باتلر نیز همین مفاهیم را با بیان دیگـری ابراز داشتهاند. بسیاری از استادان و پژوهشـگران معاصـر نیز بر همـین عقیدهاند.
مآخذ: کتاب متافیزیک و شناخت روح، تآلیف مطلب برازنده،
نظرات ()